![]() |
![]() |
|
| فراموش نکن: امروز وهر چيزي که داري يک هـديه و نـعمت الـهي اســـــت |
|
It is impossible to capture in words The feeling I have for you They are the strongest feeling that I Have ever had about Yet when I try to tell you them Or try write them to you The words do not even begin to
touch The depths of my feelings And though I cannot explain the essence of These phenomenal feelings I can tell you what I feel like when I am with you When I am whit you it is as if I were a bird flying freely in the clear blue sky When I am with you it is as if I were a flower opening up my petals of life When I am whit you it is as if I were the waves of the ocean crashing strongly Against the shore When I am with you it is as if I were the rainbow after the storm Proudly showing
my colours Whwn I am with you it is as if Everything that is beautiful surrounds us this is Just a very small part of how wonderful feel When I am with you Maybe the word "love" was invented to explain The deep, all encompassing feeling that I have For you But some
how it is not strong enough But since it is the best word that there is Let me tell you a thousand times I love you more than "LOVE"!!... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 6:49 بعد از ظهر توسط امیر |
|
|
میخواستم مثل پروانه ها،
لذت پرواز را در آغوش آسمان تجربه کنم،
و پروانه ها حریمی داشتند
برگ خشکی شدم ، خودم را به باد سپردم،
تا در میان پروانه ها باشم،
میخواستم مثل قطره ها،
لذت فرو ریختن را در آغوش آبشار تجربه کنم،
و قطره ها حریمی داشتند
سنگ کوچکی شدم، به نیروی آب ایمان آوردم،
تا در میان قطره ها باشم،
میخواستم در دستهای تورنگین کمان را رویا کنم،
و دستهای تو حریمی داشتند،
زیباترین رویای کویر حرمت باران است،
و قلب من نیز حریمی داشت.........
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت 3:8 بعد از ظهر توسط امیر |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه 18 اسفند1386ساعت 7:18 بعد از ظهر توسط امیر |
|
|
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنید قصه بی سر و سامانی من گوش کنید گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم ساکن کوی بت عربدهجویی بودیم عقل و دین باخته، دیوانهی رویی بودیم بستهی سلسلهی سلسله مویی بودیم کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود یک گرفتار از این جمله که هستند نبود نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت اول آن کس که خریدار شدش من بودم باعث گرمی بازار شدش من بودم چاره اینست و ندارم به از این رای دگر که دهم جای دگر دل به دلآرای دگر چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود من بر این هستم و البته چنین خواهدبود پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکیست حرمت مدعی و حرمت من هردو یکیست قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دویکیست نغمهی بلبل و غوغای زغن هر دو یکیست این ندانسته که قدر همه یکسان نبود زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود چون چنین است پی کار دگر باشم به چند روزی پی دلدار دگر باشم به عندلیب گل رخسار دگر باشم به مرغ خوش نغمهی گلزار دگر باشم به نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش سازم از تازه جوانان چمن ممتازش آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست میتوان یافت که بر دل ز منش یاری هست از من و بندگی من اگر اشعاری هست بفروشد که به هر گوشه خریداری هست به وفاداری من نیست در این شهر کسی بندهای همچو مرا هست خریدار بسی مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است راه سد بادیهی درد بریدیم بس است قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است اول و آخر این مرحله دیدیم بس است بعد از این ما و سرکوی دلآرای دگر با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر ![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه 10 اسفند1386ساعت 0:54 قبل از ظهر توسط امیر |
|
|
جان ميدهم به گوشه ي زندان سرنوشت سر را به تازيانه ي او خم نميكنم افسوس بر دوروزه ي هستي نميخورم زاري بر اين سراچه ماتمم نميكنم با تازيانه هاي گرانبار جان گداز پندار انكه روح مرا رام كرده است جان سختي ام نگر كه فريبم نداده است اين بندگي كه زندگيش نام كرده است بيمي به دل ز مرگ ندارم كه زندگي جز زهر غم نريخت شرابي به جان من گر من به تنگ هاي ملال اور حيات آسوده يك نفس زده باشم حرام من تا دل به زندگي نسپارم به صد فريب ميپوشم از كرشمه ي هستي نگاه را هر صبح و شام چهره نهان ميكنم به اشك تا ننگرم تبسم خورشيد و ماه را اي سرنوشت از تو كجا ميتوان گريخت؟ من راه اشيام خود از ياد برده ام يك دم مرا به گوشه ي راحت رها مكن با من تلاش كنكه بدانم نمرده ام اي سرنوشت مرد نبردت منم بيا زخمي دگر بزن كه نيفتاده ام هنوز شادم از اين شكنجه خدا را مكن دريغ روح مرا در اتش بيداد خود بسوز اي سرنوشت هستي من در نبرد توست بر من ببخش زندگي جاودانه را منشين كه دست مرگ ز بندم رها كند محكم بزن بر شانه ي تازيانه را. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 25 آذر1386ساعت 10:54 بعد از ظهر توسط امیر |
|
|
وصیت نامه مولانا
شما را وصيت مي کنم به ترس از خدا در نهان و عيان و اندک خوردن و اندک خفتن و اندک گفتن و کناره گرفتن از جرم و جريتها و مواظبت بر روزه و نماز برپا داشتن و فرونهادن هواهاي شيطاني و خواهشهاي نفساني و شکيبايي بردرشتي مردمان و دوري گزيدن از همنشيني با احمقان و نابخردان و سنگدلان و پرداختن به همنشيني با نيکان و بزرگواران همانا بهترين مردم کسي است که براي مردم مفيد باشد و بهترين گفتار کوتاه و گزيده است و ستايش از آن خداوند يگانه است. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 3 مهر1386ساعت 11:25 بعد از ظهر توسط امیر |
|
|
شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 3 تیر1386ساعت 4:55 بعد از ظهر توسط امیر |
|
|
باز هم يه نفر ديگه هم داره ميره, رفتني كه شايد براي خودش بيشتر خوشايند باشه تا غمگين (كه البته جاي شكرش باقيه)
باز هم بايد طعم شيريني سلامي كه چندي پيش گفتيم رو با تلخي خداحافظي ديگري عوض كنيم و چقدر سخته گفتن خداحافظ .
باز هم يكي از دوستان دور شد و به جاي ديگري رفت كه اين رو به خاطر بياريم كه متاسفانه هر اومدني, رفتني داره.
و باز هم صحبتهاي هميشگي زمان خداحافظي:
حتما بهتون سر ميزنيم, ايميلت رو حتما چك كن, با ما در تماس باش, به ما سر بزن و ...
بعد از مدتي وقتي ميريم به جايي كه ديگه اين رفيق نيست ميگيم: "واقعا جاش خاليه" " يادش بخير" و شايد هم همون موقع تحت تاثير جو گرفتگي تماسي بگيريم,
ولي انسان هست و فراموشي ...
چقدر خوبه كه وعده ها و صحبتهاي تلخ زمان خداحافظي پايدار باشه و هميشه به خاطر داشته باشيم كه ارزش دوست خوب چقدر بالاست و چقدر كم ميشه كسي رو پيدا كرد كه بشه بهش اعتماد كرد و صحبت هاش همه حرف دل باشه و از ريا و دو رويي به دور باشه.
به خاطر تمام خوبيها و راستيها ازت ممنونم و چيزهايي رو كه ازت آموختم رو هرگز فراموش نميكنم و اميدوارم هر جا كه ميري موفق و پيروز باشي كه مطمئنا هم اين چنين هست.
به اميد روزي كه دوريهاي بين دوستان خوب كمتر و كمتر بشه.
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 12 اردیبهشت1386ساعت 1:39 بعد از ظهر توسط امیر |
|
|
زمانی که گریه میکنم ترا در در اشکهایم میبینم زود اشکهایم را پاک می کنم تا کسی تو را نبیند، زمانی که متولد شدم به من آموختن که دوست بدارم، حال که با تمام وجود دوستش دارم میگویند فراموشش کن ولی من این غم را با تمام وجود تحمل می کنم. میخواستم برای ادست دادنش چند قطره ای اشک بریزم ولی افسوس، افسوس که تمام اشکها را برای بدست آوردنش ریختم. .... در حسرت دیدار تو آواره ترینم |
|
+ نوشته شده در
شنبه 11 فروردین1386ساعت 2:22 قبل از ظهر توسط امیر |
|
|
مجبور نيستم که !
سال نو اومده كه اومده ... هيچ ربطي هم به من نداره ...اصلا دوست دارم نوشتم دربارهي مرگ باشه ... در باره ي نفرت باشه ...كسي كه مجبورم نكرده ...مي خوام سياه بنويسم ... بي ربط ... آشغال ... بي معني ... كثيف ...اصلا مگه ما بيشتر از اينم لياقت داريم؟ آره؟ داريم؟ بدت نياد ... منم از كسي بدم نمياد ...اااا ... بهتم بر ميخوره؟ چه طور اونوقت كه صبح تا شب تو سرت ميزنند ... اونوقت كه دارن جلوي چشمات ، جلوي روت بت بد و بيراه ميگند ...اونوقت كه مشغول هزار تا كثافت كاري هستي ...اونوقت بهت بر نميخوره؟ چرا اون موقه فكر اين رو نميكني كه يه نفر مثل من پيدا بشه بت اين حرفا رو بزنه؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 2 فروردین1386ساعت 1:6 قبل از ظهر توسط امیر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
من حاصل عمر خود ندارم جز غم
در عشق زنیک و بد ندارم جز غم یک همدم باوفا ندارم جز غم یک مونس نامزد ندارم جز غم |
|
RSS
|