تبليغاتX
زندگی جاریست حتی اگر تو نباشی...
فراموش نکن: امروز وهر چيزي که داري يک هـديه و نـعمت الـهي اســـــت
سلام
من به تازگی با سایت بی طرف آشنا شده ام. این سایت این امکان را به اعضای خود میدهد که مسابقات فوتبال داخلی و خارجی را پیش بینی کنند و در صورت پیش بینی درست جایزه دریافت کنند.
مسابقات سایت معمولا به صورت هفتگی ارائه میشود. اعضا میتوانند به صورت حقیقی یا مجازی در مسابقات شرکت کنند. اگر به صورت مجازی در مسابقه شرکت کنید در صورت برنده شدن جایزه اصلی به شما تعلق نخواهد گرفت و تنها مبلغی به عنوان تشویق به شما تعلق می گیرد ولی اگر با پرداخت حداقل 10240 ریال در مسابقه شرکت کنید در صورت برنده شدن جایزه دریافت خواهید کرد.
جایزه سایت از مبالغی که اعضا بابت شرکت در مسابقه پرداخت میکنند تامین میشود. 65 درصد از کل مبلغ جمع آوری شده به عنوان جایزه برای نفرات اول و دوم در نظر گرفته میشود. 70 درصد مبلغ جایزه به نفرات اول و 30 درصد مبلغ جایزه به نفرات دوم تعلق خواهد گرفت.
با شرکت در مسابقات پیش بینی فوتبال سایت بی طرف میتوانیم هیجان تماشای مسابقات فوتبال را چند برابر کنیم و همچنین از جوایز ارزنده آن بهره مند شویم.

اگر علاقمند به عضویت و شرکت در این مسابقات هستید ، میتوانید با کلیک بروی لینک زیر وارد صفحه ثبت نام سایت بی طرف شده و ثبت نام کنید.

http://www.btaraf.com/

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 دی1387ساعت 10:57 بعد از ظهر  توسط امیر  | 
               

                                                            کلیک کن

دانلود مستقیم از رپیدشر، مگاآپلود، فایل فکتوری، دپوزیت فایلز، ایزی-شر، فورشرد، نتلود

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 آبان1387ساعت 6:3 بعد از ظهر  توسط امیر  | 
چشمانت را براي زندگي مي خواهم اسمت را براي دلخوشي مي خوانم
 
 دلت را براي عاشقي مي خواهم صدايت را براي شادابي مي شنوم
 
دستت را براي نوازش و پايت را براي همراهي مي خواهم
 
خيالت را براي پرواز مي خواهم و خودت را نيز براي
 
پرستش
 
عاشقي را شرط اول ناله وفرياد نيست تا کسي از جان شيرين نگذرد فرهاد
 
 نيست عاشقي مقدورهر عياش نيست غم کشيدن صنعت نقاش نيست
 
انقدر برايت در زمين ستاره كاشته ام كه ابرها هم رو سفيد شده اند !زيبا
 
چشمهاي بارانيم پر از دلواپسي است دلم تنگ است حواسم پرت تو باز هم
 
 ميگويي حوصله كن انقدر برايم نوشته اي حوصله كن نازك من كه ديگر
 
باورم شده دوستم داري 
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
+ نوشته شده در  جمعه 8 شهریور1387ساعت 7:44 بعد از ظهر  توسط امیر  | 
It is impossible to capture in words

The feeling I have for you

They are the strongest feeling that I

Have ever had about

Yet when I try to tell you them

Or try write them to you

The words do not even begin to touch

The depths of my feelings

And though I cannot explain the essence of

These phenomenal feelings

I can tell you what I feel like when I am with you

When I am whit you it is as if

I were a bird flying freely in the clear blue sky

When I am with you it is as if

I were a flower opening up my petals of life

When I am whit you it is as if

I were the waves of the ocean crashing strongly

Against the shore

When I am with you it is as if

I were the rainbow after the storm

Proudly showing my colours

Whwn I am with you it is as if

Everything that is beautiful surrounds us

this is Just a very small part

of how wonderful feel

When I am with you

Maybe the word "love" was invented to explain

The deep, all encompassing feeling that

I have For you

But some how it is not strong enough

But since it is the best word that there is

Let me tell you a thousand times

I love you more than "LOVE"!!...

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 6:49 بعد از ظهر  توسط امیر  | 
میخواستم مثل پروانه ها، لذت پرواز را در آغوش آسمان تجربه کنم، و پروانه ها حریمی داشتند برگ خشکی شدم ، خودم را به باد سپردم، تا در میان پروانه ها باشم، میخواستم مثل قطره ها، لذت فرو ریختن را در آغوش آبشار تجربه کنم، و قطره ها حریمی داشتند سنگ کوچکی شدم، به نیروی آب ایمان آوردم، تا در میان قطره ها باشم، میخواستم در دستهای تورنگین کمان را رویا کنم، و دستهای تو حریمی داشتند، زیباترین رویای کویر حرمت باران است، و قلب من نیز حریمی داشت.........
+ نوشته شده در  شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت 3:8 بعد از ظهر  توسط امیر  | 
                
+ نوشته شده در  شنبه 18 اسفند1386ساعت 7:18 بعد از ظهر  توسط امیر  | 
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه بی سر و سامانی من گوش کنید
گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی
سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم
ساکن کوی بت عربده‌جویی بودیم
عقل و دین باخته، دیوانه‌ی رویی بودیم
بسته‌ی سلسله‌ی سلسله مویی بودیم
کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت
سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت
اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت
یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
اول آن کس که خریدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم

چاره اینست و ندارم به از این رای دگر
که دهم جای دگر دل به دل‌آرای دگر
چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر
بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر
بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود
من بر این هستم و البته چنین خواهدبود

پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکی‌ست
حرمت مدعی و حرمت من هردو یکی‌ست
قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دویکی‌ست
نغمه‌ی بلبل و غوغای زغن هر دو یکی‌ست
این ندانسته که قدر همه یکسان نبود
زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود

چون چنین است پی کار دگر باشم به
چند روزی پی دلدار دگر باشم به
عندلیب گل رخسار دگر باشم به
مرغ خوش نغمه‌ی گلزار دگر باشم به
نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش
سازم از تازه جوانان چمن ممتازش

آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست
می‌توان یافت که بر دل ز منش یاری هست
از من و بندگی من اگر اشعاری هست
بفروشد که به هر گوشه خریداری هست
به وفاداری من نیست در این شهر کسی
بنده‌ای همچو مرا هست خریدار بسی

مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است
راه سد بادیه‌ی درد بریدیم بس است
قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است
اول و آخر این مرحله دیدیم بس است
بعد از این ما و سرکوی دل‌آرای دگر
با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر
+ نوشته شده در  جمعه 10 اسفند1386ساعت 0:54 قبل از ظهر  توسط امیر  | 
جان ميدهم به گوشه ي زندان سرنوشت
سر را به تازيانه ي او خم نميكنم
افسوس بر دوروزه ي هستي نميخورم
زاري بر اين سراچه ماتمم نميكنم
 
با تازيانه هاي گرانبار جان گداز
پندار انكه روح مرا رام كرده است
 
جان سختي ام نگر كه فريبم نداده است
اين بندگي كه زندگيش نام كرده است
بيمي به دل ز مرگ ندارم كه زندگي
جز زهر غم نريخت شرابي به جان من
گر من به تنگ هاي ملال اور حيات
آسوده يك نفس زده باشم حرام من
 
تا دل به زندگي نسپارم به صد فريب
ميپوشم از كرشمه ي هستي نگاه را
هر صبح و شام چهره نهان ميكنم به اشك
تا ننگرم تبسم خورشيد و ماه را
 
 
اي سرنوشت از تو كجا ميتوان گريخت؟
من راه اشيام خود از ياد برده ام
يك دم مرا به گوشه ي راحت رها مكن
با من تلاش كنكه بدانم نمرده ام
 
اي سرنوشت مرد نبردت منم بيا
زخمي دگر بزن كه نيفتاده ام هنوز
شادم از اين شكنجه خدا را مكن دريغ
روح مرا در اتش بيداد خود بسوز
 
 
اي سرنوشت هستي من در نبرد توست
بر من ببخش زندگي جاودانه را
منشين كه دست مرگ ز بندم رها كند
محكم بزن بر شانه ي تازيانه
را.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه 25 آذر1386ساعت 10:54 بعد از ظهر  توسط امیر  | 
وصیت نامه مولانا
شما را وصيت مي کنم به ترس از خدا در نهان و عيان
و اندک خوردن و اندک خفتن و اندک گفتن و
کناره گرفتن از جرم و جريت­ها و مواظبت بر روزه
و نماز برپا داشتن و فرونهادن هواهاي شيطاني
و خواهش­هاي نفساني و شکيبايي بردرشتي مردمان
و دوري گزيدن از همنشيني با احمقان و نابخردان و سنگدلان
و پرداختن به همنشيني با نيکان و بزرگواران همانا بهترين
مردم کسي است که براي مردم مفيد باشد و بهترين گفتار کوتاه
و گزيده است و ستايش از آن خداوند يگانه است.
+ نوشته شده در  سه شنبه 3 مهر1386ساعت 11:25 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب
مي گفت :
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
به جان دلبرش افتاده بود- اما
طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
براي دلبرش آندم
شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي
هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز
دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه  
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه

صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل
که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل
ومن ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي

و نام من شقايق شد
گل هميشه عاشق شد

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 تیر1386ساعت 4:55 بعد از ظهر  توسط امیر  |