تبليغاتX
زندگی جاریست حتی اگر تو نباشی...
فراموش نکن: امروز وهر چيزي که داري يک هـديه و نـعمت الـهي اســـــت
دیوانه عشق
 
هستم من از عشقت ز هر دیوانه ای دیوانه تر    زیرا تو در حسنی ز هر دردانه ای دردانه تر
 
دیوانگی ما را بود نسبت به عقل این و آن     ماییم در گیتی ز هر فرزانه ای فرزانه تر
 
هر دم منت از جان و دل بیش آشنا تر می شوم     بینم تویی با من ز هر بیگانه ای بیگانه تر
 
دانی حقیقت را چرا بینم عیان با چشم جان     دیدم بجز حق را ز هر افسانه ای افسانه تر
 
کردیم جان و دل فدا دادیم خود را در بها     در چشم ما بودی ز هر جانانه ای جانانه تر
 
در دام صیاد ازل حیران فتادم تا ابد     مرغ دلم باشد ز هر بی لانه ای بی لانه تر
 
ای شمع جمع اهل دل ای نوربخش آب و گل    در آتشت سوزم ز هر پروانه ای پروانه تر
 
 
از دکتر جواد نوربخش
 
+ نوشته شده در  یکشنبه 31 اردیبهشت1385ساعت 11:56 قبل از ظهر  توسط امیر | 

از چیه من؟ ... هان؟ ... از چیه من؟ ... آخه از کجای من؟ ... به

چیه من؟ ... به کدوم قسمت فاخر و ارزشمند من میخواد بنازه و افتخار

 کنه؟ ...

 

به انسانیتم؟ ... به آدمیتم؟ ... به فکرم؟ ... به عقلم؟ ... نه ... نه

من اینارو دارم و نه دیگه اینا ارزشی داره ...!

 

قیافه میخوای؟ ... ندارم! ... پول میخوای؟ ... ندارم! ... نگاه

محبت آمیز میخوای؟ ... نداااااارم !... قلب مهربون و لطیف

میخوای؟ ... ندارم! ... حالا دیگه چی میگی؟ ... اصلا میدونی

چیه؟ ... همرو داشتم ! .... تموم کردم! ... برو دیگه... ! ... مگه

 دنبال اینا نیستی؟! ... نداریم ... نداریم ... ندارییییم! ...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 30 اردیبهشت1385ساعت 7:7 بعد از ظهر  توسط امیر | 
هو
 
تو بیا تا دلم نکرده پرواز
 
گل گلدون من شکسته در باد       تو بیا تا دلم نکرده فریاد
گل شب بو دیگه شب بو نمی ده       کی گل شب بو رو از شاخه چیده
گوشه آسمون شده رنگین کمون       من مثل تاریکی تو مثل مهتاب
اگه باد از سر گل تو نگذره       من می رم گم می شم تو جنگل خواب
گل گلدون من، ماه ایوون من       از تو تنها شدم، چو ماهی از آب
گل هر آرزو، رفته از رنگ و بو       من شدم رودخونه، دلم یه مرداب
آسمون آبی می شه اما گل خورشید       رو شاخه های بید دلش می گیره
دره مهتابی می شه اما گل مهتاب       از برکه های آب بالا نمی ره
تو که دست تکون می دی    به ستاره جون می دی    می شکفه گل از گل باغ
وقتی چشمات هم میاد    دو ستاره کم میاد    می سوزه شقایق از داغ
گل گلدون من، ماه ایوون من       از تو تنها شدم، چو ماهی از آب
گل هر آرزو، رفته از رنگ و بو       من شدم رودخونه، دلم یه مرداب
+ نوشته شده در  شنبه 30 اردیبهشت1385ساعت 9:11 قبل از ظهر  توسط امیر | 


 دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است. تقويمش پر شده

بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصباني. نزد

 خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت،خدا سكوت

كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه

انداخت،خدا سكوت كرد. به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد،خدا سكوت كرد. كفر گفت

 و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد، خدا

 سكوتش را شكست و گفت :عزيزم اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و

 بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يك روز ديگر باقيست. بيا و لااقل اين يك

 روز را زندگي كن. لابه لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه كار

 مي توان كرد... خدا گفت:آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند ، گويي كه

هزارسال زيسته است و آنكه امروزش را درنمي يابد، هزار سال هم به كارش

نمي آيد. و آن گاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و

زندگي كن. او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد.

اما مي ترسيد حركت كند، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش

بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي

 چه فايده اي دارد، بگذار اين يك مشت زنگي را مصرف كنم. آن وقت شروع به

دويدن كرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و

چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي تواند پا روي

خورشيد بگذارد.مي تواند...


او در آن يك روز آسمان خراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست

نياورد اما...
اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد. روي چمن خوابيد. كفش دوزكي

 را تماشا كرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه نمي شناختندش سلام

 كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد. او در همان يك روز آشتي

كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.
او همان يك روز زندگي كرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند، امروز او در گذشت،

كسي كه هزار سال زيسته بود!
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 اردیبهشت1385ساعت 2:58 بعد از ظهر  توسط امیر | 
همیشه با تومی مانم اگر با شی
    اگر عاشق و مرد خط باشی
      و کاری می کند با تو تب این
عشق
       که از عاشق ترین ها سر باشی
         و من تصویر خود را در تو می بینم
          که آن آئینه هم آیئنه تو باشی
           دل من در تب
عشق توخواهد سوخت
             اگر مانند آتش شعله ور باشی
               مبادا روزی از تو بی خبر یاشم
                 و یا از حال و روزم بی خبر باشی
                   رفیق غربت من ای تمام امید من
                       حضور تو ست که گرم از نگاه خورشیدم
                          چه می شد ای همه خوبی اگر کنار دلم
                            همیشه سفره ای از شعرهات می چیدم 
                               زمان رفتن تو آسمانم ابر بود
                                  اگر چه لحظه تنهایی ام تو بودی و من
                                    چرا حضور تو را در دلم نفهمیدم؟
                                       خیال توست که اینقدر در خودم ماندم
                                           بی یاد تو از شهر
عشق تبعیدم
+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 اردیبهشت1385ساعت 9:31 قبل از ظهر  توسط امیر | 

به که باید دل داد؟


به که باید پیوست؟


و به چشمان که باید خندید؟


به نسیم گذرا


به گل اطلسی و یاس سفید


به کبوتر حرم


یا به مهتاب خدا؟


به که باید پیوست؟


به عبور گل سرخ


یا به تکرار نگاه


یا صدای نفس چلچله ها


یا به یک برگ خزان دیده سرد؟


به که باید دل داد؟


به یکی مرد بزرگ


یا به یک کودک شیطان و شرور


یا به یک نغمه ی شاد؟


به که باید پیوست؟به یکی رود زلال


یا به یک رشته پیچیده کوه


یا به یک کوچ پر از عشق پرستوی قشنگ؟


به که باید خندید؟


به نگاه تر یک پروانه


یا به یک شعله ی مستانه ی شمع


یا به یک روشنی تار دل دیوانه؟


به که باید خندید ؟


به که باید پیوست؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 اردیبهشت1385ساعت 3:10 بعد از ظهر  توسط امیر | 

سر خم نخواهم کرد ... هرگز!

 

بیچاره ام نکردند ... که کردند ...

نا امیدم نکردند ... که کردند ...

لقب دیوانگی ام ندادند ... که دادند ...

با اشارت انگشت خود نشانم ندادند ... که دادند ...

تمام فکرهای حاصل از تجربه ی زندگی ام را به سخره نگرفتند ... که گرفتند ...

و تمام راه های صعود را به پیش رویم نبستند ... که بستند ...

آری همه درستند ... اما ...

من را بیچاره نکردند ، بلکه خود را ...

من را ناامید نکردند ، بلکه خود را ...

دیوانه نیستم ، چون میدانم خود شان دیوانه اند ...

هیچگاه رو به اشارت دستشان سر خم نکردم ، چون میخواستم بازتاب خودشان باشم ...

و هیچگاه فکر های مقدسم را طرد نکردم ... زیرا میدانستم از مغز تهی آن ها ، هیچ پروایی ندارم ...

و هرگز برایم مهم نبوده که راه صعودم را ببندند ، زیرا لحظه ای بعد ... پرواز را خواهم آموخت ...

و پرواز خواهم کرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 اردیبهشت1385ساعت 9:44 قبل از ظهر  توسط امیر | 
هو
هرگز هرگز هرگز       بی تو نمی خندم
بی تو بر دل عشقی      هرگز نمی بندم
 
 
خدا خدا خدایا اگر به کام من       جهان نگردانی جهان بسوزانم
اگر خدا خدایا مرا بگریانی      من آسمانت را ز غم بگریانم
منم که در دل     ز نامرادی        فسانه ها دارم
منم که چون گل     شکفته بر لب           ترانه ها دارم
 
هرگز هرگز هرگز           بی تو نمی خندم
بی تو بر دل عشقی       هرگز نمی بندم
 
تو بیا فروغ آرزوها        که رنج جستجو را        پایان تویی
تو بیا که بی تو آه سردم        که بی تو موج دردم      درمان تویی
منم که در دل     ز نامرادی       فسانه ها دارم
منم که چون گل      شکفته بر لب      ترانه ها دارم
 
هرگز هرگز هرگز       بی تو نمی خندم
بی تو بر دل عشقی           هرگز نمی بندم
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 25 اردیبهشت1385ساعت 9:58 بعد از ظهر  توسط امیر | 
هو
 
در هوای تو
 
یارا یارا، گاهی دل ما را     به چراغ نگاهی روشن کن
 
 
چشم تار دل را چو مسیحا    به دمیدن آهی روشن کن
 
 
بی تو برگی زردم   به هوای تو می گردم   که مگر بیفت در پایت
 
 
ای نوای نایم، به هوای تو می آیم
 
 
که دمی نفس کنم تازه در هوایت
 
 
به نسیم کوی ات ای گل     به شمیم بوی ات ای گل
 
 
در سینه داغی دارم     از لاله باغی دارم
 
 
با یادت ای گل هر شب     در دل چراغی دارم
 
 
باغم بهارم باش     موجم کنارم باش
 
 
 
ای پادشه خوبان      داد از غم تنهایی
 
 
دل بی تو به جان آمد    وقت است که باز آیی
 
 
مشتاقی و مهجوری    دور از تو چنانم کرد
 
 
کز دست بخواهد شد     پایاب شکیبایی
 
 
 
تا فدا کنم جان و دل برایت
 
از قیصر امین پور
+ نوشته شده در  یکشنبه 24 اردیبهشت1385ساعت 8:34 قبل از ظهر  توسط امیر | 
 

گاهی صدای قدم های پایی را می شنوی که در کوچه

زنده خاطره هایت تو راصدا می زند و دل تو را نرم نرمک

می لرزاند.این صدا را می شناسی؟به یاد می آوری که

با دل تو چه کرده؟شوق پرواز را درآسمان از تو

گرفت.دلهره ای نا خوانده را میهمان زندگی ات کرد و تو

مجبور شدی با همان قلب شکسته پذیرای کسی

باشی که تو را به تنهایی سوق داده!اکنون به یادش

بیاور از لحظه ای که به تو رسیده تو از همه گسسته و

به اوپیوسته ای و تو را درسی داده که مدتهاست از

مکتب دل شیدا حذف شده:آری آری...........


این صدای پای تزویر است همان که می گفت رهایی

یعنی :نه این باشی و نه آن جایی بمانی که ....کلام تو

معجزه می کند، نگاه تو عشق می بخشد و گرمی

دستانت پناه را نوید می دهد و آن جایی سکوتت را

بشکنی که پرده دل ها را بدرانی.حریم ها را بشکنی،

چشم ها را بگریانی.......آری.....این صدای نیرنگ

است،این صدای ناامن دورویی است که می خندد و می

رود و تو را دورادور می نگرد تا نیابی و یافت هم

نشوی.آیا زندگی می کنی که گم شوی؟به کنارت سایه

هر و به پشت گرمی حمایت دوست را چمبره در صحرای

غم کنی!نازنین عمر را تبار لحظه ای پر غبار

کنی؟خاموشی، ای دوست!!!هستی صدایت می

زند،کسی آمده تا بگوید هنوز فرصتی باقی است اگر

زندگی می کنی ،شفاف باش با درونت،با قلبت...با

عطش عشق در نهادت مبارزه نکن.بپذیر به جایی که

عشق الهی منتظر توست نخواهی رفت...... تا از قالب

تزویربیرون نیایی،تا با همه هستی آشتی نکنی و در

خانه ات را به روی مهربانی نگشایی...شوقت را کامل

کن! در خانه ات کوبیده می شود... در لحظه ای که

آسمان ،تصویر بهشت را بر خود می نشاند... آرام و سر

به راه،دورویی را

                                           

رها کن! بی نیاز هر چشم تنگی، دیده جانت را به روی دوستی های

تازه بگشا.ورود تازه واردی مهربان را با همه امیدی که به زندگی داری

به خودت، به من دلتنگ و به همه دوستانی که محبت تو را می جویند

نوید بده، تا متبرک و پرنشاط این نیز بر تو بگذرد

..........

+ نوشته شده در  جمعه 22 اردیبهشت1385ساعت 5:57 بعد از ظهر  توسط امیر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من حاصل عمر خود ندارم جز غم
در عشق زنیک و بد ندارم جز غم
یک همدم باوفا ندارم جز غم
یک مونس نامزد ندارم جز غم

نوشته های پیشین
4/27/2008 - 5/3/2008
4/20/2008 - 4/26/2008
2/24/2008 - 3/11/2008
2/27/2008 - 3/4/2008
12/13/2007 - 12/21/2007
9/23/2007 - 9/29/2007
6/22/2007 - 6/28/2007
4/28/2007 - 5/4/2007
3/28/2007 - 4/3/2007
3/21/2007 - 3/27/2007
3/13/2007 - 3/20/2007
12/29/2006 - 1/4/2007
12/22/2006 - 12/28/2006
11/29/2006 - 12/5/2006
10/27/2006 - 11/12/2006
10/14/2006 - 10/22/2006
9/23/2006 - 9/29/2006
9/13/2006 - 9/22/2006
8/27/2006 - 9/12/2006
8/30/2006 - 9/5/2006
8/23/2006 - 8/29/2006
7/27/2006 - 8/12/2006
7/23/2006 - 7/29/2006
6/29/2006 - 7/5/2006
6/22/2006 - 6/28/2006
5/29/2006 - 6/4/2006
5/22/2006 - 5/28/2006
5/12/2006 - 5/21/2006
4/28/2006 - 5/4/2006
3/25/2006 - 4/10/2006
3/13/2006 - 3/20/2006
2/24/2006 - 3/12/2006
2/20/2006 - 2/26/2006
2/11/2006 - 2/19/2006
1/25/2006 - 2/10/2006
1/28/2006 - 2/3/2006
1/12/2006 - 1/20/2006
12/29/2005 - 1/4/2006
12/22/2005 - 12/28/2005
12/13/2005 - 12/21/2005
8/13/2005 - 8/22/2005
7/27/2005 - 8/12/2005
7/23/2005 - 7/29/2005
7/13/2005 - 7/22/2005
6/29/2005 - 7/5/2005
6/22/2005 - 6/28/2005
6/12/2005 - 6/21/2005
5/26/2005 - 6/11/2005
5/29/2005 - 6/4/2005
پیوندها
قلب من و تو
خاطرات سوخته
منا
"ترنم عشق"
سكوت شبانه
جک و لطيفه
دانلود نرم افزار
دنياي وب
مدرسه وب
يک کليک براي هميشه
نتکده
شيفت شب
جام جهان نما
كتاب هاي فارسي
در آغوش خداوند عیسی
علمی
روانشناسی و علوم تربيتی
*:::.جوجه.:::*
جوانی
مهربانی
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یک ماهی قرمز توی یک تنگ بلور
بچه های با صفا
تولدی تازه
مدیران حتما بخوانند
همصدا
تنهاترين تنها
ساقی
! و من برای زندگی تو را بهانه میکنم ...
تا شقایق هست زندگی باید کرد
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان





Powered by WebGozar


لینک خود را اضافه کنید
منو لینک کن

IransBs.com